
حفره
محمد رضایی راد
Little Moscow of Afghanistan
جرئت کردم و شانه های پدرم را گرفتم و از زمین بلندش کردم. خونش به سمت سنگفرشهای کوچه راه پیدا کرده بود و با تکان دادن من دوباره جهیدن گرفت. مادر شوهرم که حال نزار مرا دید، پاهای پدرم را گرفت و هر دو کشان کشان جنازه را به حیاط خانه بردیم. همسر و برادر شوهرم را هم به همین منوال بردیم حیاط و کنار یکدیگر رو به قبله خواباندیم. مادر شوهرم که با سوز میگریست. از پر چادرش چند تکه پارچه جر داد و فک و انگشتان پسرهای جوانش را بست. نوبت که به پدرم رسید نگاهم کرد و پارچه ها را سمتم گرفت. از پشت پرده اشک نگاهش کردم چشمانش کاسه خون شده بود و موهایش از دو طرف چادرش بیرون زده بود. سرم را تکان دادم و گریه ام بیشتر شد. فهمید طاقتش را ندارم خودش فک و نوک پاهای پدرم را بست. (برگرفته از متن ناشر) جرئت کردم و شانه های پدرم را گرفتم و از زمین بلندش کردم. خونش به سمت سنگفرشهای کوچه راه پیدا کرده بود و با تکان دادن من دوباره جهیدن گرفت. مادر شوهرم که حال نزار مرا دید، پاهای پدرم را گرفت و هر دو کشان کشان جنازه را به حیاط خانه بردیم. همسر و برادر شوهرم را هم به همین منوال بردیم حیاط و کنار یکدیگر رو به قبله خواباندیم. مادر شوهرم که با سوز میگریست. از پر چادرش چند تکه پارچه جر داد و فک و انگشتان پسرهای جوانش را بست. نوبت که به پدرم رسید نگاهم کرد و پارچه ها را سمتم گرفت. از پشت پرده اشک نگاهش کردم چشمانش کاسه خون شده بود و موهایش از دو طرف چادرش بیرون زده بود. سرم را تکان دادم و گریه ام بیشتر شد. فهمید طاقتش را ندارم خودش فک و نوک پاهای پدرم را بست. (برگرفته از متن ناشر)
هنوز تکهای منتشر نشده
هنوز خوانندهای تکهای از این کتاب منتشر نکرده است.
هنوز یادداشتی درباره کتاب منتشر نشده
هنوز خوانندهای برای این کتاب یادداشت منتشر نکرده است.
ورود برای نوشتن یادداشت