
روزی روزگاری در آناتولی
نوری بیلگه جیلان
Kasaba
دانش اموزان مقاطع مختلف در یک کلاس نشسته اند. معلم هنوز نیامده، مبصر روی صندلی او نشسته و مثل یک فرمانده سعی دارد کلاس را آماده کند. به یکی از بچه ها می گوید در بخاری هیزم بیندازد. از مامور انتخابات می خواهد تخته را پاک کند. مامور انتظامات که در حال پاک کردن تخته است، چشمش به مبصر می افتد و...
هنوز تکهای منتشر نشده
هنوز خوانندهای تکهای از این کتاب منتشر نکرده است.
هنوز یادداشتی درباره کتاب منتشر نشده
هنوز خوانندهای برای این کتاب یادداشت منتشر نکرده است.
ورود برای نوشتن یادداشت