
دل آدم سیب است
فیروز زنوزی جلالی
Siyah
فتاح دو بال لنگ سرخالی را بیخ کمربند چرکمردۀ چرمی اش فرو برد، تیغۀ بلند کارد دسته آهنی را روی مصقل کشید و گفت:-گلارمه میرزا جان، گلارم. مونس و جانمه ئی دختر. چه کنم؟ چه می توانم بکنم؟ می گی سر به دنبالش بگذارم از ئی خواستن؟میرزا انگشت کوتاه و کلفتش را زیر گلو برد، سفت فوطه را کشید و گفت:-خواستن مگه فقط ملاکه؟ تون و تبارش چی؟ ئی پسر نه جدی به کارش داره، نه هوشی به کله اش. بیق بیقه، کند و لمتر. ئی که نمی تونه تنبونشو بکشه بالا، اون وقت تو گلاره تو می خوای بدی به همچی آدمی؟
هنوز تکهای منتشر نشده
هنوز خوانندهای تکهای از این کتاب منتشر نکرده است.
هنوز یادداشتی درباره کتاب منتشر نشده
هنوز خوانندهای برای این کتاب یادداشت منتشر نکرده است.
ورود برای نوشتن یادداشت