بیگانه

بیگانه

یادداشت‌ها

The Stranger

ورود برای یادداشت‌گذاشتن

به نام تمام کسانی که فریاد آزادی سر دادند اما جوابی جز گلوله دریافت نکردند.

کامو با نوشتن این کتاب خواست نشون بده که زندگی یک تکراره و هدف غایی براش وجود نداره،به همه چیز عادت میکنیم، جهان نسبت به خواسته های ما بی اعتناس و بمیریم یا نمیریم کار خودشو میکنه و در نهایت همه اینا خب که چی؟ مادرم مرد، خب که چی؟ با ماری ازدواج میکنم، خب که چی؟ فلانی رو کشتم، خب که چی؟ قراره اعدامم کنن، خب که چی؟

کسی که با بحران اگزیستانسیال و وجودی مواجه میشه این سوالات رو از خودش میپرسه و هر ارزشی که تا الان وجود داشته رو زیر سوال میبره و به نوعی نسبت به همه اینا بیگانه هست.

میخواستم بگم یکی از بهترین رمان هایی که خوندم بیگانه بوده اما اشتباه میکردم، قطعا بهترین رمانی بوده که تا به الان خوندم. چرا که من هم زمانی مثل مورسو بودم و یادمه اولین باری که میخوندم، حس کردم بالاخره یکی پیدا شد منو درک کنه بالاخره یکی هست که بفهمه چی میگم.

این پوچی که کامو نشون میده رو باید تجربه کرد تا درک کرد، ما با کتاب خوندن نمیتونیم درکش کنیم با فکر کردن هم نمیتونیم، مورسو رو باید مستقیما تجربه کنی تا بفهمیش

«بیگانه» از آن کتاب‌هایی است که بعد از تمام شدنش، بیشتر از قبل آدم را به فکر فرو می‌برد. چیزی که برای من جذاب بود، شخصیت مرسو است؛ کسی که برخلاف انتظار جامعه، احساساتش را آن‌طور که دیگران می‌خواهند بروز نمی‌دهد. همین تفاوت باعث می‌شود مدام از خودم بپرسم آیا مشکل از اوست یا از معیارهایی که جامعه برای قضاوت آدم‌ها ساخته است.

سبک نوشتن آلبر کامو ساده و روان است، اما پشت همین سادگی، مفاهیم عمیقی درباره تنهایی، پوچی، آزادی و مسئولیت فردی پنهان شده است. شاید در بعضی بخش‌ها ریتم داستان کند به نظر برسد، اما همین آرامش باعث می‌شود خواننده بیشتر روی افکار و رفتار شخصیت‌ها تمرکز کند.

به نظرم «بیگانه» کتابی نیست که همه از آن لذت ببرند، اما اگر به رمان‌های فلسفی و آثاری که ذهن را درگیر می‌کنند علاقه داشته باشید، تجربه ارزشمندی خواهد بود. این کتاب برای من بیشتر از اینکه یک داستان باشد، دعوتی بود به فکر کردن درباره معنای زندگی، قضاوت دیگران و اینکه تا چه اندازه خودمان را مطابق انتظار جامعه تغییر می‌دهیم.