چهرههای ادبیات | قسمت ششم
در بامداد ۱۰ نوامبر ۱۹۱۰، پیرمردی هشتادودوساله، در سرمای پاییزی روسیه، خانهٔ بزرگ خانوادگی خود را ترک کرد. او یکی از مشهورترین نویسندگان جهان بود، ثروت و املاک قابلتوجهی داشت و میلیونها نفر نامش را با شاهکارهایی چون جنگ و صلح و آنا کارنینا میشناختند. بااینحال، احساس میکرد دیگر نمیتواند در خانهای زندگی کند که میان باورهای اخلاقیاش و شیوهٔ زندگی خانوادهاش فاصلهای عمیق افتاده بود.
آن پیرمرد لئو تولستوی بود؛ نویسندهای که سالها دربارهٔ معنای زندگی، رنج انسان، عدالت و حقیقت اندیشیده بود. او همراه پزشکش، بدون آنکه مقصد نهایی روشنی داشته باشد، از املاک خانوادگی یاسنایا پالیانا بیرون رفت. سفر اما چندان طول نکشید. تولستوی در میانهٔ راه بیمار شد و ناچار در ایستگاه کوچک آستاپوو توقف کرد؛ جایی که ده روز بعد درگذشت.
مرگ تولستوی در ایستگاهی دورافتاده، پایانی عجیب برای زندگی مردی بود که از اشرافیت روسیه برخاسته و در نهایت به منتقد سرسخت ثروت، قدرت و نهادهای اجتماعی تبدیل شده بود. برای فهمیدن اینکه چگونه یکی از بزرگترین نویسندگان تاریخ به چنین سرانجامی رسید، باید به هشتاد سال پیش بازگردیم؛ به خانهای اشرافی در جنوب مسکو.
کودکی در یاسنایا پالیانا؛ اشرافزادهای که زود یتیم شد
لئو نیکلایویچ تولستوی در ۹ سپتامبر ۱۸۲۸ در یاسنایا پالیانا، ملکی خانوادگی در نزدیکی شهر تولا، به دنیا آمد. خانوادهٔ او از اشراف قدیمی روسیه بودند. پدرش، کنت نیکلای تولستوی، سابقهٔ خدمت نظامی داشت و مادرش، شاهزاده ماریا ولکونسکایا، از خانوادهای ثروتمند و بانفوذ میآمد.
تولستوی هنوز دوساله نشده بود که مادرش را از دست داد. در نهسالگی پدرش نیز درگذشت و سرپرستی او و خواهران و برادرانش به بستگان خانواده سپرده شد. این فقدانهای زودهنگام بعدها در نوشتههایش بازتاب یافتند؛ جایی که خاطرهٔ کودکی، عشق خانوادگی و ترس از مرگ بارها به موضوع تأمل تبدیل میشوند.
لئو در محیطی برخوردار پرورش یافت و آموزش ابتدایی را نزد معلمان خصوصی گذراند. بااینحال، زندگی اشرافی برایش همیشه با نوعی ناآرامی همراه بود. او از نوجوانی دفتر خاطرات مینوشت و رفتار، عادتها و ضعفهای خود را با دقتی گاه بیرحمانه بررسی میکرد. این عادت تا پایان عمر ادامه یافت و دفترهای روزانهاش امروز از مهمترین منابع شناخت شخصیت او به شمار میروند.
در سال ۱۸۴۴ وارد دانشگاه کازان شد و ابتدا به تحصیل زبانهای شرقی پرداخت، اما سپس رشتهٔ حقوق را انتخاب کرد. تحصیلاتش چندان موفق نبود و در سال ۱۸۴۷ بدون دریافت مدرک دانشگاه را ترک کرد. جوانی تولستوی برخلاف تصویری که از اندیشمند اخلاقگرای دوران پیری او داریم، با قمار، مهمانیهای اشرافی، روابط عاطفی و بدهی همراه بود.
او بارها تصمیم میگرفت زندگی منظمی آغاز کند، برای خود برنامههای سختگیرانه مینوشت و پس از مدتی دوباره از آنها فاصله میگرفت. این تضاد میان آرمانهای اخلاقی و رفتار واقعی، یکی از ویژگیهایی بود که تا پایان زندگی با او باقی ماند.
از قفقاز تا جنگ کریمه؛ تولد یک نویسنده
در سال ۱۸۵۱، تولستوی همراه برادر بزرگترش نیکلای به قفقاز رفت؛ منطقهای که ارتش روسیه در آن درگیر جنگهای طولانی بود. او به خدمت نظامی درآمد و تجربهٔ زندگی سربازی، آشنایی با مردم محلی و مشاهدهٔ خشونت جنگ، نگاهش به انسان را تغییر داد.
تولستوی در همین دوران نوشتن را جدیتر دنبال کرد. نخستین اثر مهمش، کودکی، در سال ۱۸۵۲ در مجلهٔ ادبی معتبر «ساورمنیک» منتشر شد و توجه منتقدان را جلب کرد. این کتاب آغاز مجموعهای زندگینامهگونه بود که بعدها با نوجوانی و جوانی ادامه یافت.
در جریان جنگ کریمه، تولستوی در دفاع از شهر سواستوپل حضور داشت. او از نزدیک با ترس، زخمیشدن سربازان، مرگ و آشفتگی میدان نبرد روبهرو شد و بعدها تجربههای خود را در مجموعهٔ داستانهای سواستوپل بازآفرید.
نگاه تولستوی به جنگ با تصویر قهرمانانهای که در بسیاری از نوشتههای نظامی رایج بود تفاوت داشت. او سربازان را انسانهایی گرفتار ترس، خستگی و امید نشان میداد و به فاصلهٔ میان شعارهای باشکوه جنگ و واقعیت تلخ آن توجه میکرد.
همین تجربهها بعدها در نگارش جنگ و صلح اهمیت پیدا کردند. تولستوی جنگ را تنها مجموعهای از نبردها و تصمیمهای فرماندهان نمیدید؛ او میخواست نشان دهد سرنوشت انسانهای عادی چگونه با رویدادهای بزرگ تاریخی گره میخورد.
مدرسهای برای فرزندان دهقانان
تولستوی پس از ترک ارتش و بازگشت به زندگی غیرنظامی، مدتی به کشورهای اروپایی سفر کرد. او در این سفرها با شیوههای آموزشی مختلف آشنا شد و بهویژه به وضعیت کودکان و طبقات محروم توجه نشان داد.
در یاسنایا پالیانا مدرسهای برای فرزندان دهقانان راهاندازی کرد. روش آموزشی او با برخی شیوههای سختگیرانهٔ مدارس آن دوران تفاوت داشت. تولستوی معتقد بود یادگیری نباید بر ترس و تنبیه استوار باشد و کودکان باید فرصت بیشتری برای پرسیدن، تجربهکردن و پرورش علاقههای خود داشته باشند.
او حتی مجلهای آموزشی با نام یاسنایا پالیانا منتشر کرد و دربارهٔ آموزش عمومی مقاله نوشت. این فعالیتها نشان میدهند که علاقهٔ تولستوی به اصلاح جامعه، سالها پیش از بحران مذهبی مشهورش شکل گرفته بود.
البته دیدگاههای آموزشی او همیشه منظم و بدون تناقض نبودند. تولستوی گاهی نسبت به نظامهای آموزشی رسمی بدبین میشد و برداشتهایش را تغییر میداد. بااینحال، تجربهٔ تدریس و ارتباط با کودکان روستایی، شناخت او از زندگی دهقانان را گسترش داد؛ شناختی که بعدها در داستانهایش نقش مهمی پیدا کرد.
ازدواج با سوفیا؛ زندگی خانوادگی و آفرینش جنگ و صلح
در سال ۱۸۶۲، تولستوی سیوچهارساله با سوفیا آندریونا بِرس، دختری هجدهساله از خانوادهای تحصیلکرده، ازدواج کرد. پیش از ازدواج، تولستوی دفترهای خاطرات شخصی خود را در اختیار سوفیا گذاشت؛ نوشتههایی که شامل جزئیاتی از روابط گذشته و رفتارهای جوانی او بودند. خواندن این خاطرات برای سوفیای جوان تجربهای دشوار بود و از همان آغاز، پیچیدگی رابطهٔ آن دو را آشکار کرد.
بااینحال، سالهای نخست ازدواج با دورهای از آرامش نسبی و فعالیت ادبی گسترده همراه شد. خانواده در یاسنایا پالیانا زندگی میکرد و تولستوی کار روی رمانی بزرگ دربارهٔ روسیه در دوران جنگهای ناپلئونی را آغاز کرد.
حاصل این تلاش جنگ و صلح بود که بخشهای آن از سال ۱۸۶۵ منتشر شدند و نسخهٔ کاملش در سال ۱۸۶۹ انتشار یافت. تولستوی در این رمان سرگذشت چند خانوادهٔ اشرافی روس را در پسزمینهٔ جنگهای ناپلئونی روایت کرد و زندگی خصوصی شخصیتها را با رویدادهای تاریخی پیوند داد.
اما شکلگیری این شاهکار بدون نقش سوفیا قابل تصور نیست. او بارها دستنوشتههای تولستوی را پاکنویس کرد، در ساماندادن نسخهها کمک کرد و در کنار مسئولیتهای سنگین خانوادگی، بخش مهمی از کار عملی آمادهسازی آثار را بر عهده داشت.
سوفیا در طول زندگی مشترکشان سیزده فرزند به دنیا آورد که پنج نفرشان در کودکی درگذشتند. مراقبت از فرزندان، ادارهٔ خانه و املاک و رسیدگی به مسائل مالی، بخش بزرگی از زندگی او را تشکیل میداد؛ واقعیتی که گاهی در روایتهای ستایشآمیز زندگی تولستوی نادیده گرفته میشود.
آنا کارنینا؛ شاهکاری دربارهٔ خانواده و جامعه
تولستوی پس از موفقیت جنگ و صلح، در سال ۱۸۷۳ نگارش رمان تازهای را آغاز کرد که سرانجام با عنوان آنا کارنینا شناخته شد. این رمان ابتدا بهصورت دنبالهدار منتشر شد و انتشار کتابی آن در سال ۱۸۷۸ انجام گرفت.
آنا کارنینا داستان روابط عاطفی، ازدواج، خانواده و تضاد میان خواستههای فردی و قراردادهای اجتماعی است. تولستوی در این اثر بهویژه به جایگاه زنان در جامعهٔ اشرافی روسیه و معیارهای دوگانهٔ اخلاقی در روابط زن و مرد توجه نشان داد.
یکی از شخصیتهای مهم رمان، کنستانتین لوین، شباهتهای قابلتوجهی با خود تولستوی دارد. لوین مانند نویسنده به زندگی روستایی، کار دهقانان، خانواده و معنای زندگی علاقهمند است و میان اندیشههایش و واقعیت روزمره در کشمکش قرار میگیرد.
در همین سالها تولستوی به شهرتی بیسابقه رسیده بود، اما موفقیت ادبی نتوانست آرامش درونی او را تضمین کند. پرسشهایی دربارهٔ مرگ، ایمان و معنای زندگی بهتدریج ذهنش را چنان درگیر کردند که حتی دستاوردهای بزرگ ادبی نیز در نگاهش بیارزش به نظر میرسیدند.
بحران ایمان؛ وقتی موفقیت دیگر کافی نبود
در اواخر دههٔ ۱۸۷۰، تولستوی با بحرانی عمیق در زندگی فکری خود روبهرو شد. او در کتاب اعتراف که در اوایل دههٔ ۱۸۸۰ نوشته و منتشر شد، توضیح داد چگونه با وجود برخورداری از خانواده، ثروت و شهرت، نمیتوانست پاسخی رضایتبخش برای معنای زندگی پیدا کند.
تولستوی از خود میپرسید اگر تمام انسانها سرانجام میمیرند، کوشش برای موفقیت، ثروت یا شهرت چه ارزشی دارد. او حتی اعتراف میکند که در دورههایی از زندگی از ترس آسیبزدن به خود، از برخی موقعیتها و وسایل دوری میکرد.
این بحران او را به بازنگری در باورهای مذهبی کشاند. تولستوی به مطالعهٔ دوبارهٔ انجیل پرداخت و بهتدریج تفسیری شخصی از مسیحیت شکل داد که در آن عشق، پرهیز از خشونت، سادهزیستی و مخالفت با اجبار جایگاه اصلی داشتند.
او به تشریفات کلیسایی و اقتدار نهادهای مذهبی بدبین شد و معتقد بود تعالیم اخلاقی مسیح باید در زندگی روزمره اجرا شوند. تولستوی همچنین از مالکیت گستردهٔ زمین، تجملات اشرافی، مجازات اعدام و جنگ انتقاد میکرد.
این تغییر فکری تأثیر مستقیمی بر آثارش گذاشت. کتابهایی مانند مرگ ایوان ایلیچ، سونات کرویتسر و رستاخیز هرکدام از زاویهای متفاوت به مرگ، اخلاق، روابط انسانی و فساد اجتماعی میپردازند.
تولستوی و کلیسای ارتدوکس؛ جداییای جنجالی
دیدگاههای مذهبی تولستوی بهتدریج او را در برابر کلیسای ارتدوکس روسیه قرار داد. او برخی آموزههای بنیادین کلیسا، از جمله برداشت رسمی از تثلیث و الوهیت مسیح، را نمیپذیرفت و بهشدت از ساختار نهادی کلیسا انتقاد میکرد.
در سال ۱۹۰۱، شورای مقدس کلیسای ارتدوکس روسیه بیانیهای منتشر کرد که در آن اعلام شد تولستوی با عقاید و نوشتههایش خود را از کلیسا جدا کرده است. این رویداد معمولاً با عنوان تکفیر یا طرد تولستوی شناخته میشود، هرچند متن رسمی بیانیه بر خروج او از اجتماع کلیسایی تأکید داشت.
تولستوی از مواضع خود عقبنشینی نکرد. او همچنان بر این باور بود که ایمان راستین باید در رفتار اخلاقی و محبت به انسانها آشکار شود، نه صرفاً در اجرای آیینها و پذیرش اقتدار مذهبی.
اختلاف او با کلیسا تنها یکی از جنبههای فاصلهگرفتنش از نهادهای رسمی بود. تولستوی در سالهای پایانی زندگی با حکومت، نظام قضایی، ارتش و ساختار مالکیت نیز مخالفت میکرد و نوشتههایش در روسیه و خارج از آن با استقبال و انتقاد گسترده روبهرو شدند.
زندگی ساده؛ آرمانی که خانواده را گرفتار کرد
تولستوی پس از دگرگونی فکری خود کوشید زندگی روزمرهاش را نیز تغییر دهد. لباسهای سادهٔ روستایی میپوشید، در کارهای بدنی مشارکت میکرد و از زندگی تجملی فاصله میگرفت. او حتی به این نتیجه رسیده بود که مالکیت خصوصی زمین و درآمد ناشی از آثار ادبی با باورهای اخلاقیاش سازگاری ندارند.
اما اجرای این اندیشهها در خانوادهای بزرگ و وابسته به درآمد املاک و کتابها آسان نبود. سوفیا نگران آیندهٔ فرزندان، وضعیت مالی خانه و حقوق انتشار آثار همسرش بود. او سالها برای حفظ اموال و ساماندادن کارهای انتشاراتی تلاش کرده بود و اکنون با تصمیمهایی روبهرو میشد که ممکن بود امنیت اقتصادی خانواده را از میان ببرد.
اختلافات خانوادگی با افزایش نفوذ ولادیمیر چرتکوف، از پیروان نزدیک اندیشههای تولستوی، شدت گرفت. سوفیا نسبت به نقش چرتکوف در تصمیمهای همسرش بدبین بود و مسئلهٔ دسترسی به دفترهای خاطرات و حقوق انتشار آثار نیز به موضوعی دائمی برای اختلاف تبدیل شد.
زندگی مشترک تولستوی و سوفیا را نمیتوان صرفاً داستان نویسندهای آرمانگرا و همسری مخالف اصلاحات دانست. هر دو شخصیت پیچیدهای داشتند و نامهها و خاطراتشان نشان میدهند که رابطهٔ آنها ترکیبی از محبت، همکاری، فرسودگی و کشمکشهای طولانی بود.
نامههایی به گاندی؛ اندیشهای که از روسیه فراتر رفت
تأثیر تولستوی در سالهای پایانی زندگی از مرزهای ادبیات فراتر رفته بود. یکی از شخصیتهایی که از اندیشههای او تأثیر پذیرفت، مهاتما گاندی بود؛ فعال سیاسی هندی که در آن زمان برای حقوق مهاجران هندی در آفریقای جنوبی مبارزه میکرد.
گاندی آثار مذهبی و اخلاقی تولستوی، بهویژه ملکوت خدا در درون شماست، را مطالعه کرده بود و در سال ۱۹۰۹ برای نخستینبار به او نامه نوشت. این مکاتبات تا سال ۱۹۱۰ ادامه یافتند و موضوع اصلی آنها مقاومت بدون خشونت، اخلاق و مقابله با بیعدالتی بود.
تولستوی در آخرین نامهٔ بلند خود به گاندی، بر اهمیت عشق و خودداری از خشونت تأکید کرد. گاندی نیز برای نشاندادن احترامش به نویسندهٔ روس، یکی از اجتماعات محل زندگی و فعالیت پیروانش در آفریقای جنوبی را «مزرعهٔ تولستوی» نامید.
البته اندیشهٔ مقاومت بدون خشونت گاندی تنها از تولستوی سرچشمه نمیگرفت و ریشههای مهمی در سنتهای دینی و فلسفی هند نیز داشت. بااینحال، مکاتبات این دو نشان میدهد که تولستوی در پایان عمر به شخصیتی اثرگذار در بحثهای جهانی دربارهٔ اخلاق و مقاومت مدنی تبدیل شده بود.
آخرین سفر؛ مرگ در ایستگاه آستاپوو
در اکتبر ۱۹۱۰، اختلافات خانوادگی تولستوی به نقطهای بحرانی رسید. او در هشتادودوسالگی احساس میکرد ادامهٔ زندگی در یاسنایا پالیانا دیگر برایش ممکن نیست. سرانجام در بامداد ۱۰ نوامبر، مطابق با ۲۸ اکتبر در تقویم روسیهٔ آن زمان، همراه پزشک خود دوشان ماکوویتسکی خانه را ترک کرد.
تولستوی ابتدا به صومعهٔ اوپتینا رفت و سپس از خواهرش ماریا که در صومعهای نزدیک زندگی میکرد دیدار کرد. او ظاهراً به دنبال مکانی آرام برای گذراندن سالهای باقیماندهٔ زندگی بود، اما مقصد نهایی مشخصی نداشت.
در ادامهٔ سفر، حال جسمیاش رو به وخامت گذاشت و همراهان ناچار شدند او را در ایستگاه آستاپوو از قطار پیاده کنند. رئیس ایستگاه اتاقی در اختیارشان گذاشت و پزشکان برای درمان نویسندهٔ سالخورده تلاش کردند.
خبر بیماری تولستوی بهسرعت منتشر شد. خبرنگاران، مأموران حکومت و علاقهمندان به نویسنده به آستاپوو آمدند و این ایستگاه کوچک به مرکز توجه رسانههای روسیه و جهان تبدیل شد.
تولستوی سرانجام در ۲۰ نوامبر ۱۹۱۰ بر اثر بیماری ریوی درگذشت. پیکرش به یاسنایا پالیانا بازگردانده شد و مطابق خواستش، بدون تشریفات باشکوه مذهبی، در محلی ساده در میان درختان به خاک سپرده شد.
میراث تولستوی؛ نویسندهای که پاسخ آسانی نداشت
تولستوی در طول زندگی خود دو مسیر متفاوت اما مرتبط را پیمود. در نیمهٔ نخست عمر، به یکی از بزرگترین رماننویسان جهان تبدیل شد و با آثاری مانند جنگ و صلح و آنا کارنینا توانایی کمنظیری در روایت زندگی انسانها نشان داد. در نیمهٔ دوم، بخش بزرگی از انرژی خود را صرف پرسشهای اخلاقی، مذهبی و اجتماعی کرد و گاهی حتی به ارزش آثار ادبی پیشین خود بدگمان شد.
بزرگی تولستوی در داستاننویسی، بیش از هر چیز، به توانایی او در شناخت پیچیدگی زندگی انسانی بازمیگردد. شخصیتهایش در برابر انتخابهایی قرار میگیرند که پاسخ روشن و آسانی ندارند. عشق، ازدواج، جنگ، مرگ و روابط خانوادگی در آثار او نه موضوعاتی انتزاعی، بلکه تجربههایی زنده و ملموساند.
زندگی شخصی او نیز از همین پیچیدگیها خالی نبود. تولستوی از عدالت و محبت سخن میگفت، اما رابطهاش با نزدیکترین افراد زندگی خود همیشه آرام و عادلانه نبود. او خواهان سادهزیستی بود، اما سالها از امتیازات اشرافی بهره برده بود و تلاشش برای کنارگذاشتن آن امتیازات، خانوادهاش را گرفتار اختلاف کرد.
این تناقضها از اهمیت ادبی و فکری تولستوی نمیکاهند؛ بلکه یادآوری میکنند انسانی که دربارهٔ فضیلت مینویسد، لزوماً در زندگی شخصی به تمام آرمانهای خود دست نمییابد.
تولستوی در آغاز زندگی وارث ثروت و جایگاه اجتماعی بود، در میانهٔ عمر به شهرت ادبی جهانی رسید و در پایان، در جستوجوی نوعی آرامش معنوی، خانه و آسایش خود را ترک کرد. شاید مهمترین ویژگی زندگی او همین جستوجوی پایانناپذیر باشد؛ جستوجویی که از نخستین دفترهای خاطرات جوانی تا واپسین سفرش در هشتادودوسالگی ادامه یافت.










