چهرههای ادبیات | قسمت نهم
در پنجم سپتامبر ۱۸۷۰، مردی شصتوهشتساله پس از نزدیک به نوزده سال دوری، به پاریس بازگشت. امپراتوری ناپلئون سوم سقوط کرده بود و فرانسه بار دیگر جمهوری شده بود. وقتی قطار او به ایستگاه رسید، جمعیتی از مردم برای استقبال گرد آمده بودند. مردی که روزگاری از مخالفان حکومت به شمار میرفت و ناچار شده بود کشورش را ترک کند، اکنون بهعنوان یکی از بزرگترین چهرههای ادبی و سیاسی فرانسه به خانه بازمیگشت.
آن مرد ویکتور هوگو بود؛ نویسندهای که در طول زندگی خود از سلطنتطلبی به جمهوریخواهی رسید، با مجازات اعدام و بیعدالتی اجتماعی مبارزه کرد و در سالهای تبعید، یکی از مشهورترین رمانهای تاریخ ادبیات، یعنی «بینوایان»، را به پایان رساند.
اما زندگی هوگو تنها داستان موفقیت ادبی یا مبارزهٔ سیاسی نبود. او مرگ فرزندانش را تجربه کرد، روابط عاطفی پیچیدهای داشت، با قدرت درگیر شد و بارها شاهد دگرگونی جامعهای بود که در آن زندگی میکرد. برای شناخت هوگو باید به فرانسهٔ آغاز قرن نوزدهم بازگردیم؛ زمانی که سایهٔ انقلاب و جنگهای ناپلئونی هنوز بر اروپا سنگینی میکرد.
کودکی در فرانسهٔ ناپلئونی
ویکتور ماری هوگو در ۲۶ فوریهٔ ۱۸۰۲ در شهر بزانسون فرانسه به دنیا آمد. پدرش، ژوزف لئوپولد سیژیسبِر هوگو، افسر ارتش بود که بعدها به مقام ژنرالی رسید و در خدمت حکومت ناپلئون بناپارت قرار داشت. مادرش، سوفی تربوشه، گرایشهای سلطنتطلبانه داشت و با دیدگاههای سیاسی همسرش اختلافاتی جدی پیدا کرد.
زندگی خانوادگی هوگو به همین دلیل از همان ابتدا با جابهجایی و تنش همراه بود. او بخشی از کودکی خود را در پاریس گذراند و مدتی نیز همراه خانواده به ایتالیا و اسپانیا رفت. اختلاف والدین سرانجام به جدایی آنها انجامید و ویکتور بیشتر تحت تأثیر مادرش پرورش یافت.
هوگو از نوجوانی علاقهٔ فراوانی به شعر داشت و رؤیای تبدیلشدن به شاعری بزرگ را دنبال میکرد. او در مسابقات ادبی شرکت میکرد و نوشتههایش بهتدریج توجه محافل فرهنگی را جلب کردند. در بیستسالگی، نخستین مجموعهٔ مهم شعرش را منتشر کرد و از حکومت سلطنتی فرانسه مستمری دریافت کرد.
در این دوران، هوگو هنوز جوانی سلطنتطلب و محافظهکار بود. فاصلهٔ میان این نویسندهٔ جوان و مردی که بعدها به یکی از سرسختترین مخالفان حکومت ناپلئون سوم تبدیل شد، نشان میدهد که اندیشههای سیاسی او در طول زندگی دگرگونی عمیقی پیدا کردند.
ازدواج، خانواده و آغاز شهرت ادبی
هوگو در سال ۱۸۲۲ با آدل فوشه، دوست دوران کودکی خود، ازدواج کرد. آنها صاحب پنج فرزند شدند، اما نخستین فرزندشان در نوزادی درگذشت. زندگی مشترکشان در ابتدا با فعالیت ادبی فشردهٔ هوگو همراه بود؛ نویسندهای جوان که میخواست جایگاهی برجسته در شعر، نمایشنامهنویسی و رمان پیدا کند.
در دههٔ ۱۸۲۰، هوگو به یکی از چهرههای اصلی جنبش رمانتیسم فرانسه تبدیل شد. رمانتیسم در برابر بسیاری از قواعد خشک هنر کلاسیک قرار میگرفت و بر آزادی تخیل، احساسات فردی، تاریخ و قدرت خلاقیت هنرمند تأکید میکرد.
در سال ۱۸۲۷، هوگو نمایشنامهٔ «کرامول» را منتشر کرد. این اثر به دلیل گستردگیاش برای اجرای معمول روی صحنه مناسب نبود، اما مقدمهٔ آن به یکی از نوشتههای مهم نظری جنبش رمانتیسم تبدیل شد. هوگو در این مقدمه از آزادی هنری و امکان آمیختن زیبایی و زشتی، تراژدی و کمدی دفاع کرد.
سه سال بعد، اجرای نمایشنامهٔ «ارنانی» در سال ۱۸۳۰ به رویارویی مشهوری میان هواداران هنر کلاسیک و رمانتیک انجامید. این اختلاف که بعدها به «نبرد ارنانی» شهرت یافت، نشان داد ادبیات در فرانسهٔ آن دوران تنها موضوعی هنری نبود، بلکه میتوانست به میدان جدال نسلها و اندیشهها تبدیل شود.
گوژپشت نتردام؛ رمانی که نگاه مردم به یک بنای تاریخی را تغییر داد
در سال ۱۸۳۱، هوگو رمان «نتردام پاریس» را منتشر کرد؛ اثری که در فارسی بیشتر با عنوان «گوژپشت نتردام» شناخته میشود. داستان در پاریس قرن پانزدهم رخ میدهد و سرگذشت شخصیتهایی مانند کازیمودو، اسمرالدا و کلود فرولو را در اطراف کلیسای جامع نتردام روایت میکند.
اما علاقهٔ هوگو تنها به شخصیتهای داستان محدود نبود. او شیفتهٔ معماری گوتیک و بناهای تاریخی فرانسه بود و از تخریب یا تغییر نامناسب ساختمانهای قدیمی انتقاد میکرد. کلیسای نتردام در زمان او در وضعیتی نامناسب قرار داشت و بخشی از تزئینات و ساختارهای تاریخی آن آسیب دیده بود.
رمان هوگو توجه عمومی را به اهمیت این بنا و میراث معماری قرون وسطی جلب کرد. البته مرمت بزرگ نتردام نتیجهٔ مجموعهای از عوامل فرهنگی و اداری بود و نباید آن را صرفاً دستاورد یک رمان دانست. بااینحال، اثر هوگو نقشی مهم در افزایش حساسیت عمومی نسبت به حفظ بناهای تاریخی داشت.
در همین سالها، هوگو به نویسندهای مشهور تبدیل شده بود، اما شهرت ادبی او با دشواریهایی در زندگی خصوصی همراه شد.
ژولیت دروئه؛ عشقی که پنجاه سال ادامه یافت
ازدواج هوگو و آدل بهتدریج با فاصلههای عاطفی روبهرو شد. آدل رابطهای نزدیک با منتقد ادبی، سنتبوو، پیدا کرد و هوگو نیز در سال ۱۸۳۳ با بازیگری به نام ژولیت دروئه آشنا شد.
رابطهٔ هوگو و ژولیت نزدیک به پنجاه سال ادامه یافت؛ رابطهای طولانی، پرشور و گاه آمیخته با حسادت و محدودیت. ژولیت بخش بزرگی از زندگی خود را به همراهی با هوگو اختصاص داد و در دوران تبعید نیز کنار او ماند.
یکی از شگفتانگیزترین اسناد این رابطه، نامههای ژولیت است. او طی پنج دهه حدود بیستودو هزار نامه برای هوگو نوشت که بسیاری از آنها باقی ماندهاند. این نوشتهها تصویری دقیق از احساسات، زندگی روزمره، نگرانیها و دشواریهای رابطهٔ آنها ارائه میدهند.
ژولیت در سال ۱۸۵۱ نیز هنگام فرار هوگو از فرانسه نقشی مؤثر داشت و به حفظ دستنوشتههای او کمک کرد. بااینحال، زندگی عاطفی هوگو را نباید به رابطهای آرمانی و بینقص فروکاست. او روابط دیگری نیز داشت و رفتارهایش گاه سبب رنج نزدیکانش میشد. این پیچیدگی بخشی از زندگی واقعی نویسندهای است که در آثارش بارها دربارهٔ عشق، وفاداری و مسئولیت اخلاقی سخن گفته بود.
مرگ لئوپولدین؛ اندوهی که در شعر جاودانه شد
در چهارم سپتامبر ۱۸۴۳، حادثهای رخ داد که زندگی شخصی هوگو را بهشدت دگرگون کرد. دختر نوزدهسالهاش، لئوپولدین، همراه همسر جوانش شارل واکری، هنگام قایقسواری در رود سن نزدیک ویلکیه غرق شد. دو نفر دیگر از بستگان خانواده نیز در این حادثه جان باختند.
هوگو هنگام وقوع حادثه در سفر بود و چند روز بعد از طریق روزنامه از مرگ دخترش آگاه شد. این خبر ضربهای ویرانگر به او وارد کرد. لئوپولدین از محبوبترین فرزندانش بود و فقدان ناگهانی او در سالهای بعد به یکی از مهمترین سرچشمههای شعرهای اندوهگین هوگو تبدیل شد.
شاعر بعدها در مجموعهٔ «تأملات» به سوگ دخترش بازگشت. یکی از مشهورترین شعرهای این مجموعه، «فردا، سپیدهدم»، سفر پدری را به سوی آرامگاه فرزندش روایت میکند. قدرت این شعر در سادگی و اندوه مهارشدهٔ آن است؛ برخلاف بسیاری از شعرهای باشکوه هوگو، اینجا شاعر با زبانی آرام و شخصی سخن میگوید.
مرگ لئوپولدین نشان داد که پشت شخصیت پرشور و بلندپرواز هوگو، پدری قرار داشت که بزرگترین موفقیتهای ادبی نمیتوانستند اندوه فقدان فرزندش را جبران کنند.
از سلطنتطلبی تا مبارزه با ناپلئون سوم
هوگو در دههٔ ۱۸۴۰ وارد فعالیت سیاسی جدیتری شد. او در سال ۱۸۴۵ به مجلس اعیان فرانسه راه یافت و پس از انقلاب ۱۸۴۸، به نمایندگی مجلس انتخاب شد. در ابتدا مواضعش به جریانهای محافظهکار نزدیک بود، اما بهتدریج نسبت به فقر، بیعدالتی و محدودیت آزادیهای سیاسی حساستر شد.
در سال ۱۸۴۹، هوگو در مجلس سخنرانی مهمی دربارهٔ فقر ایراد کرد و تأکید داشت که جامعه باید برای از میان بردن شرایطی که انسانها را به فلاکت میکشاند تلاش کند. او همچنین سالها با مجازات اعدام مخالف بود؛ مخالفتی که پیشتر در کتاب «آخرین روز یک محکوم» و داستان «کلود گو» نیز بازتاب یافته بود.
در انتخابات ریاستجمهوری ۱۸۴۸، هوگو ابتدا از لویی ناپلئون بناپارت حمایت کرده بود. اما وقتی رئیسجمهور تازه به سوی تمرکز قدرت و محدودکردن آزادیها حرکت کرد، هوگو به مخالف او تبدیل شد.
در دوم دسامبر ۱۸۵۱، لویی ناپلئون با کودتا قدرت را در دست گرفت و یک سال بعد با عنوان ناپلئون سوم امپراتور فرانسه شد. هوگو در برابر کودتا موضع گرفت و پس از شکست مقاومت جمهوریخواهان، ناچار شد از کشور بگریزد.
این آغاز نوزده سال تبعیدی بود که به یکی از پربارترین دورههای ادبی زندگی او تبدیل شد.
نوزده سال تبعید؛ از بلژیک تا جزیرهٔ گرنزی
هوگو ابتدا به بلژیک رفت و سپس در جزیرهٔ جرزی اقامت کرد. در سال ۱۸۵۵، پس از مشکلات سیاسی مرتبط با حضور تبعیدیان فرانسوی، به جزیرهٔ گرنزی نقل مکان کرد؛ جزیرهای در کانال مانش که تحت حاکمیت بریتانیا قرار داشت.
در سال ۱۸۵۶، هوگو خانهای به نام «اوتویل هاوس» خرید و خود در طراحی و تزئین بخشهای مختلف آن مشارکت کرد. این خانه با چشماندازی رو به دریا به محل زندگی و کار او تبدیل شد. امروز نیز بهعنوان یکی از مهمترین مکانهای مرتبط با زندگی نویسنده حفظ شده است.
هوگو در تبعید تنها به نوشتن رمان مشغول نبود. او علیه ناپلئون سوم فعالیت سیاسی میکرد و آثاری مانند «ناپلئون کوچک» و «مجازاتها» را نوشت که انتقادهایی تند از امپراتور و حکومتش داشتند.
در سال ۱۸۵۹، ناپلئون سوم فرمان عفو عمومی تبعیدیان سیاسی را صادر کرد، اما هوگو بازگشت را نپذیرفت. او نمیخواست پذیرش عفو به معنای آشتی با حکومتی باشد که همچنان آن را نامشروع میدانست.
تبعید برای هوگو هم محرومیت بود و هم فرصتی برای بازاندیشی. دوری از فرانسه، تجربههای سیاسی و مشاهدهٔ مسائل اجتماعی به آثار او عمق بیشتری بخشیدند. مهمترین نتیجهٔ ادبی این دوران، تکمیل رمانی بود که سالها پیش آغاز کرده بود.
بینوایان؛ کتابی که هفده سال در زندگی هوگو حضور داشت
هوگو در سال ۱۸۴۵ نوشتن رمانی با عنوان اولیهٔ «تیرهبختیها» را آغاز کرد. او میخواست دربارهٔ فقر، نابرابری، مجازات، عدالت و امکان رستگاری انسان بنویسد. اما انقلاب ۱۸۴۸، ورود به سیاست و سپس تبعید، کار را برای سالها متوقف کردند.
در سال ۱۸۶۰، هوگو بار دیگر به دستنوشتهٔ قدیمی بازگشت. تجربههای سیاسی و فکری پانزده سال گذشته نگاه او را تغییر داده بودند و رمان اکنون ابعاد گستردهتری پیدا کرد. او داستان ژان والژان را با روایت انقلابها، شورشها، نهادهای اجتماعی و تاریخ فرانسه درآمیخت و سرانجام در سال ۱۸۶۱ نگارش اصلی کتاب را به پایان رساند.
«بینوایان» در سال ۱۸۶۲ منتشر شد و بلافاصله با استقبال گستردهٔ خوانندگان روبهرو شد. کتاب نهتنها در فرانسه، بلکه در کشورهای مختلف نیز بهسرعت انتشار یافت. بااینحال، واکنش منتقدان یکدست نبود و برخی نویسندگان و روشنفکران، از جمله گوستاو فلوبر، نسبت به جنبههایی از آن انتقاد داشتند.
هوگو در «بینوایان» فقط داستان مردی محکوم به زندان را روایت نکرد. او از طریق شخصیتهایی مانند ژان والژان، فانتین، کوزت، ژاور و ماریوس، پرسشهایی دربارهٔ عدالت، قانون، بخشایش و مسئولیت جامعه در برابر محرومان مطرح کرد.
یکی از مهمترین ویژگیهای رمان، تفاوت میان قانون و عدالت است. ژاور نمایندهٔ وفاداری سختگیرانه به قانون است، درحالیکه سرگذشت ژان والژان نشان میدهد انسان میتواند فراتر از گذشتهٔ خود تغییر کند. برای هوگو، جامعهای که فقط مجازات میکند و فرصتی برای بازگشت انسان فراهم نمیآورد، خود بخشی از مسئله است.
دستنوشتههای «بینوایان» که امروز در کتابخانهٔ ملی فرانسه نگهداری میشوند، نشان میدهند هوگو در دو دورهٔ جداگانه روی اثر کار کرده و بخشهای فراوانی را بازبینی کرده است. این رمان حاصل شوقی زودگذر نبود؛ نتیجهٔ سالها اندیشیدن به رابطهٔ انسان و جامعه بود.
بازگشت به فرانسه؛ نویسندهای در میان انقلاب و جنگ
در سپتامبر ۱۸۷۰، پس از شکست فرانسه در جنگ با پروس و سقوط حکومت ناپلئون سوم، هوگو به پاریس بازگشت. مردم با شور فراوان از او استقبال کردند و بازگشتش به رویدادی نمادین برای جمهوریخواهان تبدیل شد.
اما فرانسه هنوز در آرامش نبود. جنگ ادامه داشت، پاریس در محاصره قرار گرفت و در سال ۱۸۷۱ شورش کمون پاریس رخ داد. هوگو با وجود مخالفت با برخی اقدامات خشونتآمیز کمون، از سرکوب خونین و انتقامجویی علیه بازماندگان آن نیز انتقاد کرد و خواهان عفو آنان شد.
او در سالهای بعد همچنان در سیاست حضور داشت و در ۱۸۷۶ به عضویت مجلس سنای فرانسه درآمد. فعالیت سیاسی هوگو، مانند زندگی فکریاش، مسیری ثابت و بدون تغییر نداشت، اما دفاع از آزادی بیان، مخالفت با مجازات اعدام و توجه به محرومان در آثار و مواضع پختهتر او جایگاه مهمی پیدا کرده بودند.
در همین سالها، هوگو با فقدانهای خانوادگی بیشتری روبهرو شد. همسرش آدل در سال ۱۸۶۸ درگذشته بود و دو پسرش نیز در دههٔ ۱۸۷۰ از دنیا رفتند. دختر کوچکترش، آدل، سالهای طولانی با مشکلات شدید روانی زندگی کرد. ژولیت دروئه نیز در سال ۱۸۸۳ درگذشت و هوگو در واپسین سالهای عمر، بسیاری از نزدیکانش را از دست داده بود.
مرگ هوگو؛ وداعی که به رویدادی ملی تبدیل شد
ویکتور هوگو در ۲۲ مه ۱۸۸۵، در هشتادوسهسالگی، در پاریس درگذشت. خبر مرگ او موج بزرگی از اندوه در فرانسه ایجاد کرد و حکومت جمهوری برایش مراسم تشییع ملی ترتیب داد.
در اول ژوئن ۱۸۸۵، جمعیتی عظیم در خیابانهای پاریس گرد آمدند تا با نویسنده وداع کنند. برآوردهای تاریخی از حضور نزدیک به دو میلیون نفر در مراسم سخن میگویند؛ عددی که نشاندهندهٔ جایگاه استثنایی هوگو در جامعهٔ فرانسه بود.
پیکر او پس از قرارگرفتن در معرض ادای احترام عمومی در طاق پیروزی، با تشییعی باشکوه به پانتئون منتقل شد؛ بنایی که از آن پس به یکی از مهمترین مکانهای بزرگداشت چهرههای برجستهٔ جمهوری فرانسه تبدیل شد.
بااینحال، هوگو در وصیت خود خواسته بود که با تابوتی ساده و متعلق به فقیران به خاک سپرده شود. این خواسته در برابر شکوه مراسم ملی معنایی ویژه داشت؛ نویسندهای که سالها دربارهٔ کرامت محرومان نوشته بود، نمیخواست مرگش تنها با نشانههای اشرافیت و قدرت همراه باشد.
میراث ویکتور هوگو؛ نویسندهای که ادبیات را از جامعه جدا نمیدید
هوگو یکی از چهرههای بنیادین ادبیات فرانسه در قرن نوزدهم بود. او در شعر، رمان و نمایشنامه آثاری آفرید که بر نسلهای بعد تأثیر گذاشتند و در گسترش رمانتیسم فرانسه نقشی تعیینکننده داشتند. اما اهمیت او تنها به توانایی ادبی محدود نمیشود.
هوگو از نویسندگانی بود که ادبیات را با مسائل اجتماعی و سیاسی زمان خود پیوند داد. در آثارش، انسانهای فراموششده و محروم نه شخصیتهایی حاشیهای، بلکه گاه قهرمانان اصلی داستاناند. او میکوشید نشان دهد فقر و بیعدالتی فقط مشکلات فردی نیستند، بلکه با ساختارهای اجتماعی و تصمیمهای سیاسی ارتباط دارند.
البته زندگی شخصی هوگو نیز مانند بسیاری از شخصیتهای بزرگ تاریخ، سرشار از تناقض بود. مردی که دربارهٔ عشق، اخلاق و عدالت سخن میگفت، همیشه در روابط خصوصی خود مطابق این آرمانها رفتار نمیکرد. نویسندهای که روزگاری از سلطنت حمایت میکرد، بعدها به یکی از نمادهای جمهوریخواهی فرانسه تبدیل شد. این تغییرها و تناقضها، او را نه به شخصیتی بینقص، بلکه به انسانی واقعی و تاریخی تبدیل میکنند.
هوگو در زندگی خود هم شکوه شهرت را تجربه کرد و هم تلخی تبعید را؛ هم از پیروزیهای سیاسی نوشت و هم مرگ عزیزانش را تاب آورد. او نزدیک به دو دهه از کشورش دور بود، اما در همان سالها کتابی نوشت که نامش را برای همیشه با ادبیات جهان پیوند داد.
شاید مهمترین میراث ویکتور هوگو همین باشد که نشان داد رمان میتواند فراتر از روایت سرگذشت چند شخصیت، به پرسشی بزرگ دربارهٔ جامعه و مسئولیت انسان تبدیل شود. بیش از یک قرن و نیم از انتشار «بینوایان» گذشته است، اما پرسشهایی که هوگو دربارهٔ فقر، قانون، عدالت و بخشایش مطرح کرد، همچنان برای خوانندگان امروز آشنا و تأملبرانگیزند.








