Komeyl

Komeyl

یادداشت‌ها

@komeyl24

مجموعه یادداشت‌ها و برداشت‌های نوشته شده درباره کتاب‌ها در کتابخانه شخصی Komeyl

به نام تمام کسانی که فریاد آزادی سر دادند اما جوابی جز گلوله دریافت نکردند.

اگر به هر چیزی که در زندگی تو دخیله و آسیب میرسونه عادت کنی، تبدیل به کرگدن میشی. اگر منفعل و بی تفاوت در برابر واقعیت موجود باشی، کرگدن میشی.اگر به زندگی خودت و اطرافیانت اهمیت ندی، کرگدن میشی. اگر توانایی زیر سوال بردن و نقد کردن نداشته باشی، کرگدن میشی و در آخر اگر شهامت مبارزه و ایستادگی رو نداشته باشی، همرنگ جماعت میشی، که یعنی کرگدن میشی!.

در جامعه دروغ گویان، راست گو بودن جرم است و در جامعه کرگدن ها، انسان بودن جرم است. برانژه انسان موند چون عادت نکرد، تسلیم نشد، فعال بود، به دنبال یک راهی برای جلوگیری بود. میخواست انسان بمونه پس تلاش میکرد، بی تفاوت نبود اما .......

به نوعی یونسکو یک جامعه ای رو نشون میده که فقط مبتنی بر ترس و همرنگ جماعت ماندن رفتار میکنن و اگر کسی خارج از این دایره باشه و تسلیم نشه، کرگدن نمیشه ولی طرد و منزوی میشه.

در اخر در وهله اول به خودم و بعد به شما میگم که به هر چیزی عادت نکنید. عادت کردن در برابر چیزی که در زندگی ما دخیل هست و به ما آسیب میرسونه، بستر رو برای آسیب های بیشتر فراهم میکنه. سکوت و منفعل بودن ما زمینه رو برای ظلم بیشتر علیه خودمون فراهم میکنه.

کرگدن نباشیم

به نام تمام کسانی که فریاد آزادی سر دادند اما جوابی جز گلوله دریافت نکردند.

یکی از بهترین کتاب هایی هست که خوندم و از اون دسته از کتابهایی هست که همه باید اون رو بخونیم.

دوباتن در این کتاب به علت های آشفتگی ما میپردازه، اینکه چرا خشمگین میشیم؟، چرا مضطربیم؟، چرا در روابطمون مشکل داریم؟ و ..

دوباتن با مثال های متعددی در تقریبا همه زمینه ها، نشون میده که باورها و انتظارات ما نسبت به خودمون، دیگری و جهان، چقدر روی احساسات ما و در نتیجه زندگی ما تاثیر دارند.

با شناخت باور های غلط و تغییر اون ها به باور های واقع بینانه میتونیم زندگی بهتر و آرام تری داشته باشیم. در واقع روش این کتاب هم همینه.

این کتاب رو به شدت پیشنهاد میکنم و بر این باورم که با خوندنش میتونیم کمی زندگی آرام تری رو تجربه کنیم

به نام تمام کسانی که فریاد آزادی سر دادند اما جوابی جز گلوله دریافت نکردند.

کامو با نوشتن این کتاب خواست نشون بده که زندگی یک تکراره و هدف غایی براش وجود نداره،به همه چیز عادت میکنیم، جهان نسبت به خواسته های ما بی اعتناس و بمیریم یا نمیریم کار خودشو میکنه و در نهایت همه اینا خب که چی؟ مادرم مرد، خب که چی؟ با ماری ازدواج میکنم، خب که چی؟ فلانی رو کشتم، خب که چی؟ قراره اعدامم کنن، خب که چی؟

کسی که با بحران اگزیستانسیال و وجودی مواجه میشه این سوالات رو از خودش میپرسه و هر ارزشی که تا الان وجود داشته رو زیر سوال میبره و به نوعی نسبت به همه اینا بیگانه هست.

میخواستم بگم یکی از بهترین رمان هایی که خوندم بیگانه بوده اما اشتباه میکردم، قطعا بهترین رمانی بوده که تا به الان خوندم. چرا که من هم زمانی مثل مورسو بودم و یادمه اولین باری که میخوندم، حس کردم بالاخره یکی پیدا شد منو درک کنه بالاخره یکی هست که بفهمه چی میگم.

این پوچی که کامو نشون میده رو باید تجربه کرد تا درک کرد، ما با کتاب خوندن نمیتونیم درکش کنیم با فکر کردن هم نمیتونیم، مورسو رو باید مستقیما تجربه کنی تا بفهمیش