
از خانه ستاره تا خورشید
فریبا سعادت
Yek Nafar
آخرین باری که دیدمش، آن طرف ایستگاه اتوبوس بود؛ وقتی می خواستم بروم ایستگاه راه آهن و از آن شهر و آن وضعیت فاصله بگیرم. یک دفعه بین جمعیت ظاهر شد و بعد مثل شبحی لابه لای ماشین های ایستاده پشت چراغ، گم شد. انگار آمده بود چیزی را ثابت کند. سوار اتوبوس نشدم. همان جا توی ایستگاه نشستم و زل زدم به تیغه دیواری که به پیاده روی آن یکی خیابان می پیچید و ناهید و کناره مانتوی ناهید را که باد می بردش، توی پیچ اش گم کرده بودم. دلم می خواست ساعت ها توی همان حالت بمانم و نگاه کنم.
هنوز تکهای منتشر نشده
هنوز خوانندهای تکهای از این کتاب منتشر نکرده است.
هنوز یادداشتی درباره کتاب منتشر نشده
هنوز خوانندهای برای این کتاب یادداشت منتشر نکرده است.
ورود برای نوشتن یادداشت