
پایان افسانه های بی پایان
ادام گیدویتز
Over the Moon
وقتی ماما و پاپا جوان بودند و تازه عاشق هم شده بودند، این خانه را در نورث وودز کول تاپ ساختند. دلشان خانه ی کوچکی می خواست؛ لانه ای دور از چشم دنیا. حتی وقتی آسمان سیاه می شد، حتی وقتی غبار دره ی بادخیز و همه ی شهرهای پایین و بالای کوه را می پوشاند، باز می توانستند ستاره ها را ببینند. حالا از آسمان فقط غبار مانده. درخت های بلند پر از حباب غباری شده اند و تنها نوری که داریم از آتشی می آید که همیشه توی اجاق ترق و تروق می کند. ولی من فکر می کنم از عشقی که به یکدیگر می ورزیم هم نور می تابد. می دانم همین که پیش خانواده ام برمی گردم، احساس گرما می کنم و...
هنوز تکهای منتشر نشده
هنوز خوانندهای تکهای از این کتاب منتشر نکرده است.
هنوز یادداشتی درباره کتاب منتشر نشده
هنوز خوانندهای برای این کتاب یادداشت منتشر نکرده است.
ورود برای نوشتن یادداشت