ادبیات معاصرداستان کوتاهادبیات ایران+۱ مورد

در دسترس نیست

Not available

امتیاز این کتاب—
۰می‌خواهند بخوانند۰درحال خواندن۰خوانده‌اند
امتیاز تو
—
تعداد صفحه
۱۵۶
سال چاپ
۱۴۰۰

درباره کتاب

۱ دقیقه

آخرین باری که با هم دعوا کردیم، در آپارتمان گیشا می نشستیم که چشم انداز قشنگی به شهر داشت. شب ها که چراغ ها روشن می شد، از هر دری حرف می زدیم. برای شیرین شعر می خواندم و زیر نور آکواریوم، ماهی ها به ما نگاه می کردند. اما یک روز به چشم هم زل زدیم و هر چه از دهنمان درمی آمد، نثار هم کردیم. چیزهایی به هم گفتیم که آدم شرمش می شود. راه فراری نداشتیم و کسی هم نمی توانست جلوی ما را بگیرد. مثل این بود که داری با ماشین توی جاده می روی و می دانی جلوتر راه خراب است و ممکن است با کله بروی ته دره اما نه برمی گردی و نه می زنی روی ترمز و با حرصی که در وجودت جمع شده پدال گاز را فشار می دهی و یک کله تا آخرش می روی.

در حال بارگذاری مطالب مرتبط
در حال بارگذاری نقل‌قول‌ها و یادداشت‌ها
در حال بارگذاری کتاب‌های مشابه