
توپ بازی
تبسم غبیشی
Dostoevsky in Petro Abad
داستایفسکی انگار چیزی یادش آمده باشد گفت نمایش در سه :پرده داستان چند مسافر که با هم به پترو آباد می آیند خودشان را رند و حقه باز و معرکه بگیر می دانند بددهنی و پشت هم اندازی پیشه می کنند اما کیست که نفهمد چه آدمهای ساده دل و رقیق القلبی هستند آنها در قیاس با اشرار،حقیقی درنده خویان در جلد آدمی یا بدسگالیهای این حیات،طبیعی فرشتگان زمینی اند در مسیر ماجراهایی که از سرشان میگذرد خوی و خصالشان رو می شود می روند و می آیند می برند و می بازند نقشه می کشند دزدی می کنند گیر اشرار قاچاقچی می افتند و فرار می کنند تا این که می رسند به پرده ی آخر به اینجا که رسید چرخی زد و کف دستهایش را چند بار تندوتند به هم زد بیا و تماشا کن قرار مقرر آن شاعر با افادت سالار ذی،کفایت خانم به ز جودت و همراز پر مناعت؛ و آن رفیق،شفیق آس و پاس و غریق از زمان بریده و زمین خوردهی طریق درویش با مروّت داوچی دور از دنائت و یادی کنیم هم از مرشد،مردان راوی شکرشکن و یاور تهی،دستان قصه گوی بدان و خوبان جهااان. بیا و تماشا کن که قهرمانان و زیبارویان داستان ما رهسپارند به قمارخانهای پشت انبار نفت به رسم رفاقت اما قماربازی و رفاقت؟مگر میشود طریق جمع اضداد رفت؟پس بیا و تماشا کن.
هنوز تکهای منتشر نشده
هنوز خوانندهای تکهای از این کتاب منتشر نکرده است.
هنوز یادداشتی درباره کتاب منتشر نشده
هنوز خوانندهای برای این کتاب یادداشت منتشر نکرده است.
ورود برای نوشتن یادداشت