
یک جای امن
مرجان شیرمحمدی
This is another chapter
«آن پایین صدا می آمد. در را باز کرده بودند و آمده بودند تو. عماد روی کاناپه دراز کشیده بود. به خودش تکانی داد و چشمش افتاد به سوراخ جورابش. از نصفه شب بدخواب شده بود. شنید یکی گفت «زیر حلیمو کم کن!» آن ها خودشان کلید داشتند. عماد کلید اضافهٔ در ورودی را داده بود به شان. مثل خانهٔ خودشان کلید می انداختند و می آمدند توی خانهٔ عماد. کلید دست پسر جوانی بود که موهای حنایی رنگی داشت و صبح قبل از همه می آمد. عماد دلش می خواست توی کاناپه بماند و غلت بزند. گروه با او کاری نداشت. از این گروه جدید خوشش می آمد. به نظرش آدم های خوش مشربی بودند. یک هفتهٔ پیش قرارداد بسته بودند و قرار شد یک ماه بمانند. آدم های این گروه آشغال سیگار روی زمین نمی انداختند و عماد از این قضیه خوشحال بود. با سیگاری ها مشکلی نداشت، به شرطی که ته سیگارشان را روی زمین نیندازند. آن پایین روی دیوارها چند جا روی کاغذهای بزرگ کاهی نوشته بود «آشغال سیگارتان را روی زمین نیندازید. » ولی مردم اغلب اهمیت نمی دادند و آشغال سیگارشان را روی زمین می انداختند و این کفر عماد را در می آورد. لنگه دمپایی اش را از زیر کاناپه کشید بیرون و پایش کرد. پیژامه اش را بالا کشید، کتری را برداشت و از اتاقش بیرون رفت. حمام کنار اتاقش بود. کتری را از شیر حمام پر کرد و برگشت توی اتاق. توی اتاق یک یخچال کوچک و یک گاز دو شعلهٔ رومیزی داشت. گاز را گذاشته بود روی یک میز، کنار پنجره. تلفن را گذاشته بود روی یخچال. وسط اتاق یک میز غذاخوری بود با دو تا صندلی و یک رادیو. شب ها رادیو را روشن می کرد تا صدایی را که توی سرش می پیچید نشنود. روی کاناپه می نشست و مشروب می خورد، تا جایی که پلک هایش سنگین می شد. »
هنوز تکهای منتشر نشده
هنوز خوانندهای تکهای از این کتاب منتشر نکرده است.
هنوز یادداشتی درباره کتاب منتشر نشده
هنوز خوانندهای برای این کتاب یادداشت منتشر نکرده است.
ورود برای نوشتن یادداشت